محمد ابراهيم آيتى

276

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

پس بر وى حمله بردم ، امّا مرا گرفت و بر زمين كوبيد و روى من نشست و چون مردى ضعيف بودم مرا مىزد . در اين ميان « أمّ الفضل » ستونى از ستون‌هاى خيمه را برگرفت و چنان بر سر « أبو لهب » نواخت كه شكافى بزرگ در سر وى پديد آمد ، سپس گفت : اكنون كه سرور او نيست او را بيچاره يافته‌اى ؟ « أبو لهب » زبون و سرشكسته راه خود را گرفت و رفت و خدا مىداند كه جز هفت شب ديگر زنده نبود و خدا او را به آبله‌اى طاعون مانند به هلاكت رساند . دو دستور سياسى بزرگان قريش دستور دادند تا : أوّلا - اهل مكّه بر كشته‌هاى خويش اشك نريزند و سوگوارى نكنند و از اين راه خود را به شماتت مسلمين گرفتار نسازند و ثانيا - در بازخريد اسيران خود شتاب نورزند تا مبادا مسلمانان در بهاى آنان سختگيرى كنند . « أسود بن مطّلب بن أسد بن عبد العزّى » كه سه فرزند خود : « زمعة بن أسود » و « عقيل بن أسود » و « حارث بن زمعة » را از دست داده بود و مىخواست بر آنها زار بگريد ، امّا نمىتوانست بر خلاف تصميم و دستور بزرگان قريش عمل كند ، شبانه شنيد كه كسى نوحه‌گرى مىكند و چون نابينا بود ، به غلام خود گفت : ببين ، مثل اين كه گريه و شيون آزاد شده است ، اگر قريش بر كشته‌هاى خود مىگريند تا من هم بر پسرم زمعه گريه كنم كه درونم آتش گرفته است . امّا چون غلام تحقيق كرد و برگشت ، گفت : زنى شتر خود را گم كرده است و بدين جهت شيون مىكند ، « أسود » اشعارى بدين مضمون گفت : « شگفتا كه زنى حقّ دارد بر شتر گمشدهء خويش گريه كند ، امّا من حق ندارم بر پسران دلير خود كه سروران قريش بوده‌اند اشك بريزم » .